خش خش برگ خزان،
در سرايي بي روح،
در بهشتي بي برگ،
و نگاه خورشيد،
در غروبي جاويد،
كه نواي من را،
و سرود تك تك مردم را
با خودش خواهد برد.
و زمان مي ميرد،
و ز سر
مي رويد
علف هرز زمين،
و در اين زردي بي رحم خزان
قصه ها مي سوزند
***
شعر هاي سخت را
از ذهن خود بيرون ببر،
كه نگاه شاعر،
در فغان يك عشق،
در فضاي يك تنگ،
تا ابد بي ماهيست،
يا كه شايد ،
تا ابد بي زندان!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:0  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
شبي در كوچه
هاي وحشي بن بست
به زير شرشر
باران
ميان نعره
هاي باد
مي ديدم،
كه طفلي خسته و رنجور خوابيدست.
به زير چشم
هايش
هاله اي نيلي
و بر دستان سردش
جاي نفرين
زمان باقي
به زيرش
سايه يك
كارتون باريك
و تن پوشش
لباسي كهنه و پاره
كه سوغاتي به
جز سرما
نمي آرد.
ولي بر پلك
هايش
موج مي زد
نگاه وشن
خورشيد.
***
هوا سرد است
و
شب جاري،
زمين خيس از
سرود پنبه هاي سرخ
تمام برگ هاي
جنگل اميد
به روي شاخه
ها مرده اند
و سرو شهرهاي
من
شبيه بيد مي
لرزد
ولي در زردي
بي رحم پاييزان
انار سرخ مي
رويد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:18  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
آسمان تيره شب
نقرگون مي شد ز نور روشن مهتاب
خواب از آماج شعر من
گريزان بود
براي آنكه شعرم را
به روشن پولك شب
وصله مي دادم
و انكار حقيقت را
برايت قصه اي
از اوج يك كابوس مي خواندم
ولي در لك هاي بسته خورشيد
مي ديدم
كه تصوير مني بي سر
سياه و سرد و بي احساس
به روي شهر افتادست
و من از شعر هاي باد
فهميدم
كه نور روشن خورشيد
ز روي شهر ما
رفته ست
تمام شب به به اميد نگاه صبح
خواهم ماند
***
براي لحظه اي چشمم
به روي چشم هاي آينه افتاد
نگاه آينه بي روح و بي احساس
نگاه من
پر از تكرار عصيان ها
صداي گرم يك پرسش
مرا از دور مي خواند،
كه آيا من
در اين دنياي طاقت سا
در اين سرماي مرگ آور
شبي بيدار خواهم ماند؟
و يا شايد
نواي ظلمتي بيگاه
براي لحظه اي از
پلك شعر من گذر كرده ست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:11  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
(شعرم را براي چاپ به مجله اي دادم،ولي چون سياسي بود چاپش نكردند)
زمين يخ بسته از
سرماي بهمن ماه،
تمام مردمان در خواب،
و من تنها
در اين شهر ستم ديده
كه حتا
خواندن يك شعر را هم
براي قاصدك ها
جرم مي داند
و دستان درختان بلند
جنگل اميد را
افسانه مي نامند
و جلادان بي رحم حقيقت،
تمام شهرهاي پاره ام را
به مسلخ گاه
مي آرند
و تيغ قيچي تفتيش را
بر گردن شعرم
فرو
خواهند برد
***
ني دانم كه باز آيا
دوباره شعر خواهم گفت؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:36  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
در پرسه هاي شبانه، در اضطراب خواب
حرفي براي نگفتن، شعري به روي آب
راهي براي گمشدن،جايي براي مرگ
در لابه لاي زمانه، شهري براي من
خطي به روي سرنوشت، شعري كه مرده است
عكسي درون آینه زنگار بسته است
ديوار هاي سركش و درياي خشمگين
احساس كهنه غربت، صحراي شرمگين
شهر قديمي منو افسون خستگي
در ماوراي حقيقت، زندان زندگي
خطي به روي سرنوشت، شعري كه مرده است
عكسي درون آینه، زنگار بسته است
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:56  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
در شعر بادهاي مرگ
بر صفحه هاي پاره ي
سرنوشت كور
در پشت چشمهاي گمگشته زمين
ها مي كند
ستاره دنباله دار شب
بر دست هاي سرد كودكي
كه در سرزمين دور
بر خاك پرسه مي زند
***
در راه هاي شب زده
وز كوچه هاي مه آلود گمشده
در ازدحام خواهش سرد نگاه ها
دنبال عابران خسته زمين
از شهر مي رود
***
افسون باد
مرا مي كند صدا
خورشيد مرده است
جايي براي شعرهاي كهنه
من نيست
قصه اي براي من بخوان
تا كه لا اقل
چشم هایم لحظه اي
از خستگي هايش جدا باشد
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:44  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
در شهر آرزو ها
در انعكاس خواب
در اشك هاي سرد چكاوك
در شعرهاي باد
اشباح خسته اين
شهر گمشده
دور از نگاه من
دنبال روزنِ آخرين قصه زمين
از شهر مي روند
لغزنده
جاي پاي شاعران شب
دنبالشان
از كوچه اي به كوچه ديگر
روانه اند
حرفي نمي زنند
كاري نمي كنند
تنها به روي برف
قدم مي زنند و مي روند
شعر خدايگان پوسيده زمين
در داغ شعله اي كه
بر اين خاك مي وزد
مي سوزد و،
از ياد مي رود
***
امروز را جشن بگير،
شاعران و اشباح يكي شدند
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:46  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
روز تكفير سخن، رو پلك خيس
لحظه ها
روز نفرين زمين، تو اين شباي
بي صدا
روز پروازاي بي چتر، روي
پرچيناي مرگ
خواب لحظه هاي با تو، تو اين
شباي سرد
روز تكراراي ممتد، روز انفجار
و دود
روز جاري شدن خون، روي خاك سرد
گور
روز پرواز سياهي، روز مرگ من
وتو
روز تكرار تباهي، واسه اين
شعراي نو
شوق هر ثانيه با تو، توي شهر
قصه ها
خوندن شعراي تازه، واسه لمس
لحظه ها
حرفاي كهنه و دلگير، واسه قصه
ها و شعر
چشاي خيس كبوتر، روي اين مدار
صفر
روي اين خاك قديمي، جاي حرف
تازه نيست
بايد از حصار جدا شد، وقت
دلبستگي نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:39  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
گوش كن
مي شنوي؟
نفس آينه مُرد
قصه رود بزرگ
در دل دريا خفت
و پرصداي كرمي
كه به شب مي تابد
نفس قاصدكي
كه به ره مي ماند
قصه شعر مرا باور كن
و نفس هايي كه
به شمارش افتاد
و در اين فصل خزان
قصه جنگل بيداري من
در فراموشي سوخت...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:38  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|
(بعد از خوندن کتاب صد
سال تنهایی)
1
آفتاب از پس پرچين
به روي شهر ما
تابيد
بر اين شهر مصيبت وار
كه نفرين از پس هر چهره اش بارد
و چشمان گريزان سحر
در خواب مي گريد
براي زخم هاي كهنه انسان،
براي شعر و روياهاي آزادي،
در اين خاكي كه مردم
شعر را افسانه مي دانند
همه دنبال اسطور
براي قصه مي گردند
و حتي
لرزش يك قلب را
در خواب مي جويند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2:31  توسط سيد محمد رضا متقي(م.نسيم)
|